|
کوچ کردم و به سرزمینی غریب پا گذاشتم٬زیرا همخونانم یاریم نکردندتا
ریشه ی نازک و بی تجربه ام در کنارشان به درخت زندگی تکیه زند
!... و حال
حالا بعد از گذشت پنج فصل سرد و تاریک به وطنم برمیگردم زیرا
در سرزمین غریب همخونانم هیچ دستی برای یاری به سوی ریشه خشکیده ام دراز نکردند
تا غم غریب غربت روزنه های پژمرده و تشنه ام را به قتل گاه پوچی نکشاند
!... و حال
حالا ، با چهره ای پر از خطوط سردرگمی و با چشمانی که بی اعتماد به هر آنچه که دیده
...!باید ریشه ی خشکیده ام را به کدامین درخت مهربان بسپارم؟
گلانور ۸۸/۲/۱۵
|